تبليغاتX
بیاین با هم دوست بشیم
بیاین با هم دوست بشیم
به جمع دوستی ما خوش اومدی
من بودم من
میشکنم نرو...

نیشخندی زدی و رفتی در تاریک ترین شب...

 که حتی قاصدک نشانی از تو نداد...

شکستم...و هیچ کس به حرمت شکستنم نگریست...

تو فهمیدی؟

نه باز هم این من بودم که تنها ماندم...

این من بودم که شکستم...

و این من بودم که فراموش شدم...

درد تازه ای نیست...

آرزو ها همه سوختند و من هم ...

تو بمان همانگونه که ان شب نگاه محتاجم را نشناختی...

خسته ام و درمانده و راهی به جز مرگ باقی نمانده است...

|+| نوشته شده توسط محمود در شنبه 1387/04/29 ساعت 0:40 |

چشم های خیسم

دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه یه عمره حال وروز من همینه کسی به پای گریه هام نمیشینه

بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام می خندم

بازم صدای گریمو شنیدن همه به گریه هام می خندن

دوباره یه گوشه میشینمو واسه دلم می خونم هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه بازم اینو می دونم

بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی غمم چی بوده دلیل یه عمر ماتمم چی بوده

|+| نوشته شده توسط محمود در جمعه 1387/04/14 ساعت 6:44 |

تنها

وقتي كه آدم تنها ميشه غم وغصه اش قد يك دنيا ميشه مي ره گوشه اِيون ميشينه اونجا رو مثل يه زندون ميبينه غم تنهايي اسيرت ميكنه تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه وقتيكه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه ياد اون شبها مي افتم زير مهتاب بهار توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من و يار ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه دل اين آدمها زشته ديگه زيبا نميشه اون بالا باد داره زاغ ابرها رو چوب مي زنه اشك اين ابرها زياده ديگه دريا نميشه غم تنهايي اسيرت مي كنه تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

|+| نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه 1387/03/22 ساعت 8:12 |

همراه

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.

koleposhti-66.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1387/02/30 ساعت 20:12 |

پاراه
نه تو مي پايي، و نه كوه. ميوه اين باغ: اندوه، اندوه.
گل بتراود غم، تشنه سبويي تو. افتد گل، بويي تو.
اين پيچك شوق ، آبش ده، سيرابش كن. آن كودك ترس، قصه بخوان، خوابش كن.
اين لاله هوش ، از ساقه بچين. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود.
و خدا از تو نه بالاتر. ني ، تنهاتر ، تنهاتر.
بالاها، پستي ها يكسان بين. پيدا نه، پنهان بين.
بالي نيست، آيت پروازي هست. كس نيست ، رشته آوازي هست.
پژواكي : رويايي پر زد رفت. شلپويي: رازي بود، در زد و رفت.
انديشه : كاهي بود، در آخور ما كردند. تنهايي: آبشخور ما كردند.
اين آب روان ، ما ساده تريم. اين سايه، افتاده تريم.
نه تو مي پايي، و نه من، ديده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.
|+| نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1387/02/02 ساعت 10:0 |


*
*
*
*